تبليغاتX
امتداد نور
امتداد نور مي رود يه سوي سرزمين هاي خون و دفاع

در «هويزه» به مانند تمامي اين مكانهاي دوست داشتني داستان عشق و شور است كه رخ مي نمايد و عطر لاله هاي سرخ كه به مشام مي رسد و سبزينگي قبورشان، پرچم هاي برافراشته آزادي كه با خون پاك شهيدان والامقامي چون حسين علم الهدا به دست آمده، آناني كه ايستادند و حماسه آفريدند تا نام اين شهر براي هميشه جاودانه بماند.

 

هويزه

 

و حالا ما مهمان «دهلاويه» هستيم كه تنها با نام و ياد شهيد چمران معنا پيدا مي كند و تو را درگير ودار اين حضور سبز به سوي معنويت سوق مي دهد وقتي در آرامگاهش توقف مي كني ناخودآگاه صداي مناجاتش در گوش جانت مي پيچد «خدايا! تو مي داني كه تار و پود وجودم با مهر تو سرشته شده است، از لحظه اي كه به دنيا آمده ام، نام تو را در گوشم خوانده اند و ياد تو را بر قلبم گره زده اند.»
«خدايا! آرزو مي كردم كه كشورم آزاد شود و من بتوانم بي خيال از زور و تزوير و دروغ و تهمت و دشمني و خباثت، در فضاي آن به سازندگي پردازم و هرچه بيشتر به تو تقرب بجويم» و در اين فضاي سراسر پرواز به ميان عكسها و خاطراتش مي روي و او را مي بيني كه با يارانش وداع مي كند: «خسته شده ام، پير شده ام، دل شكسته ام، نااميدم، ديگر آرزويي ندارم، احساس مي كنم كه اين دنيا ديگر جاي من نيست، با همه وداع مي كنم و مي خواهم فقط با خداي خود تنها باشم.»
به پايان اين سفر سراسر روشني نزديك مي شويم و حالا ما مسافراني شده ايم كه ريه هايمان را از عطر جانفزاي ابديت و ترنم پاك مناجات با خدا و بودني پر افتخار پركرده ايم و تصويرهاي ذهني مان خاطره هاي سبز شهيدان است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 10:15  توسط محمد جواد رنجبر  | 

به طلاييه كه مي رسيم ديگر خورشيد چهره در نقاب خاك كشيده و ما مسافران سرزمينهاي نور در تاريكي شب به مقصد رسيديم و وقتي به ما مي گويند چگونه در اين وقت شب به شما اجازه حضور داده شده، غمي آبي رنگ ما را فرا مي گيرد، آخر در اين زمان كسي به ديدار شهدا نمي تواند بيايد و ما سفيراني هستيم كه گويي دعوت شده ايم و انگار بايد فقط در زير اين آسمان گرفته به اينجا مي آمديم كه آمديم و به اين مي انديشيم چه رازي مي تواند بين اين حضور و اين دعوت باشد، آخر اينجا مكان مقدسي ست و آدمهاي عاشقي اينجا با خدا معامله كرده اند.

طلائيه

و تو فكر مي كني به جز اشك و آه از ما چه كاري ساخته بود، اشك و آهي كه بوي غربت و مظلوميت مي داد، شهيدان اينجا چقدر مظلومند، چقدر غريبند اينجا غربت به اوج خود رسيده است، غربت همراه با فداكاري، همراه با آشنايي و تو در طلاييه باشي و به ياد شهيد همت نباشي، در طلاييه باشي و به ياد شهيدان گمنامي نباشي كه تو را به اينجا دعوت كرده اند، محال است، چقدر خدا اين آدمها را دوست دارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 18:36  توسط محمد جواد رنجبر  | 

غربت هنوز ادامه دارد، دريا را كه مي نگري خدا را مي بيني، اروندرود را كه مي بيني تازه مي فهمي آدمي چقدر مي تواند بالا رود و به اوج برسد.

اروندرود را كه مي بيني به ياد امام حسين«ع» مي افتي و شهيد خرازي را مي بيني كه يارانش را جمع كرده و با آنان اتمام حجت مي كند و انگار كربلاي ديگري ست،

اروند كنار

 اروندرود را كه مي بيني تازه نفسي بلند مي كشي و برروح كساني صلوات مي فرستي كه باعث شده اند تا تو الان كنار اروند بايستي و خداحافظي خورشيد را تماشا كني.
حالا كه غروب آمده و تو مي خواهي نماز عشق بخواني اگر به آسمان هم نگاه كني، فوج ستاره ها را مي بيني كه به مشايعت ياران خدا آمده اند، سكوت اينجا هنوز بوي غربت مي دهد.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 8:49  توسط محمد جواد رنجبر  | 

اينجا دوكوهه است: ميعادگاه مرداني كه آمده بودند تا بايستند و از عزت و شرفشان دفاع كنند.
دلت مي تپد گويي در درونت حسي مبهم موج مي زند؛ چشمهايت نمي داند به كدام طرف بنگرد، آنقدر حادثه ايثار و از جان گذشتگي اين آدمها تازه است كه تو نمي داني به كدامين روايت از سيل مداوم خاطره ها و عكسها دل خوش داري و بگويي اين ديگر نهايت جان فشاني ست اينجا و هر كدام از اين آدمها براي خود عالمي دارند و روايت عشق شان بي بديل است.
از مسجد جامع خرمشهر بگير كه نام شهيد «بهروز مرادي» چون نگيني بر تارك آن مي درخشد و تابلو نوشته «اينجا خرمشهر است، جمعيت 36ميليون نفر) او دلت را مي لرزاند و تو را به گريه مي اندازد تا موزه جنگ خرمشهر و ديدار از نخل هاي سوخته، ديدار از رشادتهاي صادقانه شهيدان تا ديوار نوشته سربازان عراقي كه آمده بودند تا بمانند اما يادشان رفته بود كه اينجا خرمشهر است و جمعيت 36ميليون نفر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 17:44  توسط محمد جواد رنجبر  | 

وقتي از زير قرآن و آينه رد شديم و از هياهوي مشهد گذر كرديم، تازه دريافتيم روي دستهاي جاده ايم و جاده پلي شد براي ما كه مي خواستيم سفري فراموش نشدني را آغاز كنيم و به ديدار آنهايي برويم كه در گيرودار زمانه فراموش كه نه، غريب مانده اند.

به ديدار شهدا، به ديدار پرنده هاي عاشقي كه سبكبال از اينجا تا خدا پرواز كرده اند، زيباترين سرود هستي را زمزمه كرده اند و ماندگارترين تصوير را بر قاب عكس دنيا به يادگار گذاشته اند، ديدار اشكها و لبخندها، ديدار لحظه هايي كه آدمي همه تن روح مي شود تا از آسمان هفتم هم بالاتر رود و خدا را ملاقات كند، ديدار جنوب كه خاكش مقدس است، حزن و اندوه به آدمي مي بخشد و پاك است، گويي درا ين سرزمين هر روز باران مي بارد و باران بهانه اي مي شود براي پاكي و اين است كه بايد با وضو وارد شوي و آهسته قدم برداري تا چيني نازك تنهايي شان را نشكني و اين خود حكايت ديگري ست.
همراه با دانشجويان دانشگاه هنر تهران همين كه پا به جاده هاي جنوب مي گذاري غمي غريب تو را دربر مي گيرد گويي زمين با تو حرف مي زند، از خاك دوكوهه بگير تا طلاييه، شلمچه اروندرود و...
غربتي ست كه خاكش دامنگير است و بهانه اش حضور متعالي آدمهاست كه به نهايت عشق، ايثار و مردانگي دست يافته اند و اين ترنم خاك براي ما از دوكوهه آغاز مي شود و اينجاست كه تو ديگر بايد تمام تصويرهاي ذهني ات را پاك كني و خود را به حادثه عاشقي ياران خورشيد پيوند دهي.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 17:19  توسط محمد جواد رنجبر  | 

ايام ابتدايى سال جديد و عيد نوروز كه فرامى رسد همه در تب و تاب مهيا نمودن بساط جشن و سرور و شادمانى سراز پا نمى شناسند و شادى و شعف چهره خموده ناشى از سردى زمستان را فرامى گيرد. اما اين همه ماجرا نيست. خوب بنگريد! در ميان كوچه و خيابانها و جاده ها اتوبوسهايى حامل عاشقانى است كه شهر را ترك مى كنند به سوى كجا؟

مقصد همه يكى است. كجا؟ به سوى قبله دلدادگان، به سوى تاريخ گه ايثار، به سوى مأمن عشق جاودانه.

بر روى وسيله آنان تكه پارچه اى نصب شده با اين عبارت: «كاروان راهيان نور به سوى سرزمين نور» .
بر چهره هاى مسافران كوى حقيقت كه مى نگرى آثار بى صبرى نمايان است! پس كى مى رسيم؟ فرسنگها راه پرپيچ و خم طى مى شود. ناگهان تابلويى چشم ها را خيره مى كند ... خوزستان ...
آن يكى فرياد مى زند... آقاى راننده لطفاً نگهدار! خوزستان سرزمين مقدسى است بايد با وضو وارد شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 9:8  توسط محمد جواد رنجبر  |