|
|
|
|
|
در «هويزه» به مانند تمامي اين مكانهاي دوست داشتني داستان عشق و شور است كه رخ مي نمايد و عطر لاله هاي سرخ كه به مشام مي رسد و سبزينگي قبورشان، پرچم هاي برافراشته آزادي كه با خون پاك شهيدان والامقامي چون حسين علم الهدا به دست آمده، آناني كه ايستادند و حماسه آفريدند تا نام اين شهر براي هميشه جاودانه بماند.
و حالا ما مهمان «دهلاويه» هستيم كه تنها با نام و ياد شهيد چمران معنا پيدا مي كند و تو را درگير ودار اين حضور سبز به سوي معنويت سوق مي دهد وقتي در آرامگاهش توقف مي كني ناخودآگاه صداي مناجاتش در گوش جانت مي پيچد «خدايا! تو مي داني كه تار و پود وجودم با مهر تو سرشته شده است، از لحظه اي كه به دنيا آمده ام، نام تو را در گوشم خوانده اند و ياد تو را بر قلبم گره زده اند.» |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 10:15 توسط محمد جواد رنجبر
|
|
||
|
|
|
|
|
به طلاييه كه مي رسيم ديگر خورشيد چهره در نقاب خاك كشيده و ما مسافران سرزمينهاي نور در تاريكي شب به مقصد رسيديم و وقتي به ما مي گويند چگونه در اين وقت شب به شما اجازه حضور داده شده، غمي آبي رنگ ما را فرا مي گيرد، آخر در اين زمان كسي به ديدار شهدا نمي تواند بيايد و ما سفيراني هستيم كه گويي دعوت شده ايم و انگار بايد فقط در زير اين آسمان گرفته به اينجا مي آمديم كه آمديم و به اين مي انديشيم چه رازي مي تواند بين اين حضور و اين دعوت باشد، آخر اينجا مكان مقدسي ست و آدمهاي عاشقي اينجا با خدا معامله كرده اند.
و تو فكر مي كني به جز اشك و آه از ما چه كاري ساخته بود، اشك و آهي كه بوي غربت و مظلوميت مي داد، شهيدان اينجا چقدر مظلومند، چقدر غريبند اينجا غربت به اوج خود رسيده است، غربت همراه با فداكاري، همراه با آشنايي و تو در طلاييه باشي و به ياد شهيد همت نباشي، در طلاييه باشي و به ياد شهيدان گمنامي نباشي كه تو را به اينجا دعوت كرده اند، محال است، چقدر خدا اين آدمها را دوست دارد. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 18:36 توسط محمد جواد رنجبر
|
|
||
|
|
|
|
|
غربت هنوز ادامه دارد، دريا را كه مي نگري خدا را مي بيني، اروندرود را كه مي بيني تازه مي فهمي آدمي چقدر مي تواند بالا رود و به اوج برسد. اروندرود را كه مي بيني به ياد امام حسين«ع» مي افتي و شهيد خرازي را مي بيني كه يارانش را جمع كرده و با آنان اتمام حجت مي كند و انگار كربلاي ديگري ست،
اروندرود را كه مي بيني تازه نفسي بلند مي كشي و برروح كساني صلوات مي فرستي كه باعث شده اند تا تو الان كنار اروند بايستي و خداحافظي خورشيد را تماشا كني. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 8:49 توسط محمد جواد رنجبر
|
|
||
|
|
|
|
|
اينجا دوكوهه است: ميعادگاه مرداني كه آمده بودند تا بايستند و از عزت و شرفشان دفاع كنند. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 17:44 توسط محمد جواد رنجبر
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتي از زير قرآن و آينه رد شديم و از هياهوي مشهد گذر كرديم، تازه دريافتيم روي دستهاي جاده ايم و جاده پلي شد براي ما كه مي خواستيم سفري فراموش نشدني را آغاز كنيم و به ديدار آنهايي برويم كه در گيرودار زمانه فراموش كه نه، غريب مانده اند.
به ديدار شهدا، به ديدار پرنده هاي عاشقي كه سبكبال از اينجا تا خدا پرواز كرده اند، زيباترين سرود هستي را زمزمه كرده اند و ماندگارترين تصوير را بر قاب عكس دنيا به يادگار گذاشته اند، ديدار اشكها و لبخندها، ديدار لحظه هايي كه آدمي همه تن روح مي شود تا از آسمان هفتم هم بالاتر رود و خدا را ملاقات كند، ديدار جنوب كه خاكش مقدس است، حزن و اندوه به آدمي مي بخشد و پاك است، گويي درا ين سرزمين هر روز باران مي بارد و باران بهانه اي مي شود براي پاكي و اين است كه بايد با وضو وارد شوي و آهسته قدم برداري تا چيني نازك تنهايي شان را نشكني و اين خود حكايت ديگري ست. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 17:19 توسط محمد جواد رنجبر
|
|
||
|
|
|
|
|
ايام ابتدايى سال جديد و عيد نوروز كه فرامى رسد همه در تب و تاب مهيا نمودن بساط جشن و سرور و شادمانى سراز پا نمى شناسند و شادى و شعف چهره خموده ناشى از سردى زمستان را فرامى گيرد. اما اين همه ماجرا نيست. خوب بنگريد! در ميان كوچه و خيابانها و جاده ها اتوبوسهايى حامل عاشقانى است كه شهر را ترك مى كنند به سوى كجا؟ مقصد همه يكى است. كجا؟ به سوى قبله دلدادگان، به سوى تاريخ گه ايثار، به سوى مأمن عشق جاودانه.
بر روى وسيله آنان تكه پارچه اى نصب شده با اين عبارت: «كاروان راهيان نور به سوى سرزمين نور» . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 9:8 توسط محمد جواد رنجبر
|
|
||